منوچهر خان حكيم

228

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

دادومراد تو از او خواهد حاصل شد . پس ، از آن روز منتظر قدم شما بودم تا آنكه شنيدم شما به دولت و اقبال به بلخ تشريف آورديد . آمدم تا خدمتى كه از دستم مىآمد به تقديم رسانيدم . در اين ايّام منتظر آن بودم شما ملك ختا را مسخّر نماييد تا بنده درددل خود را به خدمت عالى عرض نمايم . خسرو بلند اقدام « 1 » ملك ختا را به من ارزانى دارد . اسكندر چون چنين حكايت از آن دلاور شنيد ، دست نوازش بر سر او كشيده همان دم فرمود تا حكيم زمان ، ارسطو منشورنامهء ملك ختا را به اسم شاهرخ نوشت و به مهر خود منوّر گردانيد و به دست شاهرخ داد . [ رهايى صلصال و جزاير عاد به دست دمّامه ] چون روز ديگر آفتاب انور سرزد ، شاه هفت كشور در بارگاه قرار داشت ؛ اشاره كرد تا صلصال خان را با جزاير عاد هردو را از زير بند گران كشيده به معرض ختا آوردند و بعد از عقاب بسيار اسكندر فرمود ايشان را به چهار ميخ كشيدند و سرب بسيار آب كردند كه به حلق ايشان بريزند . در آن اثنا نعره‌اى از روى فلك برآمد و دستى پيدا شده گريبان صلصال را گرفته بدر برد . از روى هوا آوازى برآمد كه : اى اسكندر ! تو شهر ختا را برهم زدى و شمامه و هالوت را كشتى ، الحال مىخواهى فرزند گرامى من صلصال خان را بكشى ؛ تا من كه دمّامه‌ام زنده‌ام كسى قدرت ندارد كه صلصال را بكشد . اين بگفت و او را بدر برد . اسكندر و سالاران انگشت تحيّر به دندان گرفتند . باز از روى هوا دستى پيدا شده گريبان جزاير را گرفته درربود و نعره‌اى از جگر كشيد كه : منم مطلوب جزاير ، مرجان ؛ تا حيات دارم كسى قدرت ندارد كه جزاير را بكشد . اسكندر از مشاهدهء آن حال به غايت دلگير شد و روى به جانب ارسطو كرد و گفت : اى داناى زمان ! رملى بزن ببين صلصال ديگر پيدا خواهد شد يا نه . ارسطو رملى زده بعد از لحظه‌اى سر برآورد و گفت : شهريارا ! خاطر شريف خود جمع داريد كه صلصال را به درون چاه عزازيل برده‌اند و او ديگر پيدا نخواهد شد و ديگر از او ضررى به ما نخواهد رسيد . اسكندر گفت : احوال

--> ( 1 ) . كذا .